تبليغاتX
...تو یه حسرت قشنگی

...تو یه حسرت قشنگی

خسته ام خیلی کس می خواهم که کسم باشد...

رفتی !!! ....

سلام محدثه جونم

یه چیزایی شنیدم که باورش برام سخته ...

به دوستت هم گفتم من یکی باورم نمیشه ..

ولی مثل اینکه واقا" برای همیشه رفتی ...

و منو تنهای تنها گذاشتی ...

از تو انتظار نداشتم این طوری تمامش کنی ...

ولی اینو بدون واسه همیشه دوست دارم ...

من فردا نمیتونم بیام کافی نت

همینجا و همین الآن جنش تولدت رو میگیرم و بهت میگم

(( تا همیشه در قلب من خواهی ماند ))

(( دوست دارم  ))Heart Smile

             ((تولدت مبارک ))

مبارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

۱۹ با میبوسمت ۱۹ بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

تولد

 

تولد

تولد

تولد

تولد

و در آخر اینو بدون هیچ وقت فراموش نخواهی شد

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:46  توسط محدثه  | 

محدثه ...

 

خیلی دوست دارم ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:13  توسط محدثه  | 

تقدیم به تو ...

به نام صانع عشق و عطا کننده ی احساس
داستان عجیبی است عاشقی و حس زیبایی است دلبستگی
پرستوی کوچک دل بال گرفته و به غریبه ای آشنا سلام کرد.
سلامی به سردی آب روان رودخانه.
سلامی که پس از مدتی به گرمی در آغوش کشیدن موجهای دریا پیوست
واین گرمی آغاز همان عشق شد.
پرستوی کوچک دل عاشق شده بود.
عاشقی نگران/خسته/بی رمق/اما با تمامی این اوصاف لبخند را فراموش نمی کرد.
عشقش که بود؟
عشقش پرستویی از جنس بلور
/شکننده/آرام /صبور/دوست داشتنی/مهربان/شیرین زبان و عاشق مادر
پرستوی بلوری قصه بعد از مدتی تمام زندگی پرستوی کوچک دل شد.
زندگی به معنای نفس/نفس به معنای قلب/قلب به معنای امید برای زنده بودن.
با آمدنش حال و هوای دل راعوض کرد.
مهربانی را زنده کرد/عشق مرده راجانی دوباره داد/
قلب زخمی را درمان کردوشد تمامی جان و احساس و قلب و وریشه ی بدن
آری:آمدو با آمدنش چرخه ی زندگی را گردشی دوباره داد.
بارالها:جان و تنش را درسلامتی کامل و دیرینه حفظ کن/
قلبش را آرامش و مهربانی بیشتر عطا فرما
زندگی اش را طراوت و زیبایی عطا کن
دلش را از غم وغصه رهایی ده
باراها:ارزوی خوشی وخرمی برای تمام دقایق و ثانیه های زندگی اش را از پیشگاه مقدست خواستارم
پرستویی بلوری قصه:این پرستوی کوچک وحقیرعاشقت هست و خواهد بود دوست دارد و خواهد داشت.
دلنوشته ای از عشق دوپرستو

نویسنده ابوالفضل از فارس ـ۱۳۸۹/۲/۱۲

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:56  توسط محدثه  | 

می نویسم....

می نویسم همه هق هق تنهایی را

 تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

 تا تواز همهمه همراه سکوتم باشی

 به حریم خلوت عسق تو تنها برسی

  می نویسم می نویسم از تو تا این تن کاغذ من جان دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

 می نویسم همه با تو نبودن ها را

  تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری 

 تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی

 تا مرا به دیدار خود من ببری

تقدیم به شعله های عشقی که ابدیست...

درد واره ها

دردهای من


جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من


گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

اي داد  ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست

آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

 

اتفاق 
 
اتفاق

افتاد

آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-

می افتد


افتاد
آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
افتاد

غمی غمناک
شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.


می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.


فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.


نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!


خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من,لیک,غمی غمناک است.

 

درفلق بود که پرسيد سوار

اسمان مکثی کرد.

 رهگذر شاخه  نوری که به لب داشت به تاريکی شن ها بخشيد.

وبه انگشت نشان داد سپيداری وگفت.

نرسيده به درخت، 

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

ودر ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.

ميروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می ارد،

پس به سمت گل تنهائی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

 پای فواره جاويد اسا طير زمين می مانی

وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

 در صميمیت سيال فضا، خش خشی می شنوی.

 کودکی می بينی

  رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

 وازاو می پرسی

 خانه دوست کجاست ؟

 باغی سبز کجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:37  توسط محدثه  | 

دلتنگ تو ...

دلتنگت شدم ...

دلتنگ صدات شدم ...

دلتنگ بهونه های قشنگت که برای من زیباترین صحنه زمین است .

نمیدانم چرا اینجا هستم !

نمیدانم چرا 20 روز هستش که صدای نازنین و طنین اندازت را نشنیده ام ...

نمیدانم چرا اینجا هستم و تو در دوردستهای این سرزمین آریایی و

نمیدانم و نمیدانم های دیگر ...

من تنها به امید شنیدن صدایت اشکهایم رادرچشمانم جمع کرده ام...

بغضی خسته و چشمانی سرخ در درونم مشهود است ...

ای کاش یک لحظه میتوانستم میزبان صدای گرمت شوم ...

    نویسنده ابولفضل از اراک - 1388/12/20

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:26  توسط محدثه  | 

سلام

ابولفضل جون اومد بهم سر زد ومن داشتم از خوشحالی بال در میاودم تا پر بکشم برم کنارش

خیلی خیلی خوشحال شدم باورم نمی شد اومده وبرام پیام گذاشته.

گلم دوباره واست مینویسم که بگم دلم به یادته مینویسم که وقتی نباشی دلم از غصه خونه

حالا که رفتی میدونم دوباره میای ولی بازم صدات میکنم تا زمانی که بیای.

ابولفضل جون تو دیگه گریه نکن ناراحت نشو حتی بغضم نکن الهی قربون اون بغض

نشکسته برم من به جای تو هزار بغض میشکنم گل من اگه تو گریه کنی غصه ی من زیاد میشه

دلم میسوزه بهم قول بده تا فقط من درد این دوری رو تحمل کنم تو به اندازه ی کافی اذیت میشی

بذارکه این دوری فقط مال من باشه به خدا من کم نمیارم تحمل دارم.

از وقتی تو رو دارم دیگه به هیچکس دل نمی بندم حتی اگه بدون تو بمیرم تا آخر عمرم به پات میسوزم

حتی اگه خاکستر بشم. عشق تو توی وجودمه مثل یه راز نگفته که شعله میکشه به لبهام که آرزوی این

 لبها برای لبهای تو به دل میمونه.ابولفضل جون من با تو زندهام وتو خبر داری از من واحساسم

از وقتی با تو آشنا شدم قلبتو توی قلبم جا گذاشتی و حالا که نیستی رد پای این قلب روز به روز بیشتر

احساس میشه تو میدونی که هیچکس به غیر خودت نمیتونه توی تنهایی من باشه. وقتی نباشی

دلگیرم و به تو کر میکنم اونوقته که احساس میکنم تو هم به من فکر میکنی وای احساس ستودنیه

چون تو منو دوست داری و این نهایته خوبیه.تو کسی هستی که از دل و غم وشب من با خبری

و شاهد گریه های من پس نباید تو رو به هر طریقی از دست داد.

من دلتنگت میشم چون دوست دارم.

دعا میکنم که این دوری زود تموم بشه تا دوباره بودن من رنگ بودن تو باشه

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 13:29  توسط محدثه  | 

سلام به تو به تو يي که يه حسرت قشنگ توي دلمي حسرتي که عاشقونه دوسش دارم يعني ابوالفضل
از امروز ميخوام واسه گلم واسه عشقم واسه ابوالفضلم بنويسم تا هر موقع که اومد اينارو بخونه و بدونه که چقدر دوسش دارم عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده البته از وقتي که گفتي ميخواي بري من دلتنگ شدم خدا کنه بتونم تحمل کنم خيلي سخته به کسي دل ببندي و نتوني حضورشو کنارت حس کني اما من بدون حضورت به تو دل بستم و حالا بايد دوري تو رو براي مدتي تحمل کنم  خودت ميدوني که خيلي دوست دارم ميدونم تو هرجا باشي تو هر موقعيتي مياي و به من سر ميزني و ازت ممنونم گلم.
ابوالفضل جون گاهي اوقات آدم نميتونه همه چيز رو به زبون بياره و بگه گاهي لازمه آدم حرفاي دلشو بنويسه من تاحالا خيلي بهت گفتم دوست دارم واقعا راست گفتم من فکرشو نميکردم که بتونم به کسي علاقه مند بشم ولي از وقتي که با تو آشنا شدم به خدايي که تو رو آفريده قسم بهت علاقه مند شدم نميدونم که حق دارم تو رو دوست داشته باشم يا نه؟اما من با تموم وجودم دوست دارم مي خوام بگم خيلي بهت وابسته شدم واقعا عاشقت شدم هيچ انتظاري ازت ندارم فقط دوست دارم اجازه بدي تا آخر عمرم دوست داشته باشم و هر موقع خواستم باهات حرف بزنم.سهم من از دوست داشتنت فقط حرف زدن باشه شايد ما يه روزي يه جايي براي يک بار بتونيم همديگرو ببينيم اما اين ديدار نميتونه چند بار تکرار بشه ولي ميتونيم حرف بزنيم و حرفاي همديگه رو بشنويم و من دلتنگ صدات شدم و دلتنگ حرفات.ميخوام تو روياي خودم فقط و فقط براي من باشي و کس ديگه اي نتونه حتي به تو فکر کنه فقط بذار تا زماني که هستم دوست داشته باشم شايد فرصت اين بودن کم باشه حتي اگه دوسم نداشته باشي من دوست دارم با اين که ميدونم دوسم داري
هميشه  به يادتم هميشه به فکرتم و هر لحظه با تو زندگي ميکنم اينو باور کن دوست دارم...
عاشقانه ترين حسرتي ابوالفضل ...يه حسرت قشنگ...يه حسرت دوست داشتني ...حسرتي که دلم رو نميسوزونه يه حسرت هميشگي

اي خدا حتي اگه دوسم نداره تو ميتوني نذاري تنهام بذاره
خدا سپردمت بهت مواظب عشقم بمون
    

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 13:52  توسط محدثه  | 

سلام به همه وبه عشقم

امیدوارم حالتون خوب باشه  

میخوام از این به بعد حرف های دلمو بنویسم 

دیگه میخوام حس واقعی خودمو بگم خسته شدم از این همه عکس وشعر

 دوست دارم حرف های خودمو بگم چون احساس میکنم

 حرف دل هر کس واسه خودش بهترین شعر عاشقونه هستش 

با حرفهای دل میام سراغتون

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 12:48  توسط محدثه  | 

دوست دارم همین....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 13:52  توسط محدثه  | 

بمون با من

 

بذار باور کنم دستاتو دارم

پس این فاصله تنهام نذارن

بمون با من بمون با من نمیخوام

واسه هرچی ندارم کم بیارم

بذار باور کنم لو رفته رازم

من از هرچی به جز تو بی نیازم

نباشی بعد تو سنگ صبورم

نمیتونم با این دنیا بسازم

نباشی آسمونم جنس سنگه

شب و روز این دل دیوونه تنگه

نذار با رفتنت دیوونه تر شم

جنون یک عمر با عقلم بجنگه

می خوام اشکم تو چشمای تو باشه

همیشه قلب من جای تو باشه

بمون با من توی این دیوونه حالی

نذار دنیا و دین من دوتا شه

تقدیم به عشقم ابولفضل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 11:37  توسط محدثه  | 

وقتی میای

صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه

هر چی که جاده ست رو زمین به سینه من میرسه

ای که تویی همه کسم

بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی میخوام میرسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار کنم

گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار کنم

دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

ای که تویی همه کسم

بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی میخوام میرسم

عزیزترین سوغاتیا غبار پیراهنته

عمر دوباره منه دیدن و بویدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام

تقدیم به عشقم ابولفضل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 8:47  توسط محدثه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 13:21  توسط محدثه  | 

(( سخته بخدا سخته ))

((چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني امّا ولي

وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي .))

 ((چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو

 خيس کنه امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه که

 هنوزم دوسش داري .))

 ((چقدر سخته گل آرزوها تو توي باغ ديگري ببيني , و هزار بار تو

خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي گل من, باغچه ي نو

مبارک.))

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:52  توسط محدثه  | 

درد من و تو

درد من تنهایی یک لحظه نیست


یا که ماندن در کنار جاده بی انتها

 
درد من درد دل وتنهایی است


درد آن رسوای شهر خالی است


درد آن جسمی که از صبح تا غروب


در پی یک لقمه ی نان می دوید


انتهای روز دستش خالی است


درد ظلمت سخت نیست


درد غربت درد نیست


درد آن است که تو شرمنده طفلت شوی


درد من این است باور می کنید


عمری اندر حسرت یک لقمه نان


عمری اندر آرزوی لحظه ایی آرام وخواب


درد من درد تمام مردم بیچاره است


درد من درد دو چشم اشک بار کودک بی مادر است


در سیاه سرد زمستانی غریب


در میان کوچه تاریک ونمناک زمین


دم به دم مادر تقاضا می کند


درد من یک خانه خالی ز روحی آدمیست


درد من مرگیست عظیم در خیابانی غریب


حال میدانی که درد من چیست باور می کنم


درد من درد تمام مردم بیچاره است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 13:45  توسط محدثه  | 

خدایا بغضم گرفته

                                          بشکن این بغضو


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 8:38  توسط محدثه  | 

خدایا یکی رو همیشه ببین

 

 همیشه  هواشو داشته باش

 

 که من نگرانشم

 

خدایا هرجا که هست

 

خودت مواظبش باش

 

مواظب ابولفضلم

 

فقط تو پناه خودت باشه

 

خدایا اون دوست منه

 

اون عشق منه

 

            امیدوارم که حا لش خوب باشه

 

تو رو خدا  دعا کنید از همتون خواهش

میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 8:2  توسط محدثه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 11:16  توسط محدثه  | 

بئله توشونوروم کی منه بنزیز

 

گويده آي اولدوزون ، غوصه لي واقتي 
 

 بئله دوشونورم كي منه بنزير

بير مظلوم اينسان كي ، گوزياش توكنده
 

بئله دوشونورم كي منه بنزير
 
غروبلار واقتي دؤز گون باتان زامان
 
 بير عاشيق بختي لاپ ياتان زامان

 بيري غرشدن فرشه چاتان زامان
 

 بئله دوشونورم كي منه بنزير

بير اينسان كي عمرو گئديب هدره

 يا بير كس كي دوشوب غمه كدره

 بير عاشيق كي آغلير گئجه سحر ه
 

بئله دوشونورم كي منه بنزير

 غوصه لي بير آشيق ، سازين چالاندا

 يا بير غريب اينسان ، يالقيز قالاندا

 بولوت لارين گؤزو گويده دولاندا
 
 
 بئله دوشونورم كي منه بنزير

 يالقيز قالان بير كس ، هر بير مكاندا

 بير اورك آليشب اورتك ياناندا

خلاصه بير اينسان غملي زاماندا

 
بئله دوشونورم كي منه بنزير

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:2  توسط محدثه  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست


بی وضو در کوچه ی لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


گفت یا رب از چه خارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای


خسته ام زین عشق دل خونم نکن


من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو من نیستم


گفت ای دیوانه لیلایت منم


در رگت پنهان و پیدایت منم


سالها با جور لیلی ساختی


من کنارت بودم و نشناختی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 11:10  توسط محدثه  | 

مترسک ناز می کند

                              کلاغ ها فریاد می زنند

                                                              و من سکوت می کنم

این مزرعه زندگی من است خشک و بی نشان

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 10:52  توسط محدثه  | 

 

در
از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را

          از اوراق سپید آموخته ام...

آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟!

 

همیشه در خلوت

      مرگ را مجسم دیده ام...

آیا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست؟!

 

تا چشم گشودم

 از چشم زندگی افتادم.

شبی - شاید امشب -

   زیر نور یک واژه خواهم نشست...

 

نام خونسرد معشوقه ام را

                   بر حواس پنج گانه ام

                              خال خواهم کوفت...

 

و هم زمان

   پایین آخرین برگ خاطراتم

                      خواهم نوشت:

                                            پایان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 11:8  توسط محدثه  | 

خود

گذر روزهایی که از دست میرود دلگیرم میکند !

گویی زمان هم مرا از یاد برده !

دیگر روزها برایم کم میشوند

و شب ها به سرعت تمام میشوند !

زندگی به تمامی مرا در خود حل کرده و من تنهای تنها

کم کم میان این همه درد محو می شوم !

قلب کوچکم همچون قلب پرنده ای درمیان قفس میزند

و من از ترس به خود میلرزم !

خدایا ؛ انتهای راه زندگی ام کجاست ؟!

چرا سرعت روزهای از دست رفته

مرا اینچنین بهم می ریزد ؟!

چگونه یادت کنم که از یادم نروی ؟!

گاهی همچون کوه میشوم اما

درونم آتشفشانی خفته ! و مرا از درون میسوزاند !

بیا ...

بیا و یاریم کن که من تنها به امید تو کوه میشوم

وگرنه گردو غباری بیش نیستم !

از میان روزهای زندگی ام

تنها کودکی هایم را به من باز گردان ...

دلتنگم ...

دلتنگ بازیهای کودکانه

و مست شدن از عطر گل یاس باغچه

نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم !

تنها میخواهم در کودکی هایم باشم و با خدایم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:40  توسط محدثه  | 

دار

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید! مرد باشیدو...بیایید... و.... کنارم بزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:22  توسط محدثه  | 

لب

ط¹ع©ط³ ط¹ط§ط´ظ‚ط§ظ†ظ‡
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 10:14  توسط محدثه  | 

من و تو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 13:39  توسط محدثه  | 

گر نگه دار من آن است که من میدانم

 شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 13:20  توسط محدثه  | 

فقط تو


برادیدن عکسای آنجلینا بدو برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:31  توسط محدثه  | 

دوست دارم

دوستت دارم واين نغمه كنم آوازم
سر دهم جان بدهم بر تو فقط دل بازم

عاشقت هستم و پروانه ي پر فريادم
ديگر از پيله ي خاموش دلم پر سازم

حرف مردم ندهم گوش كه غوغا كم كن
مردمي پست چنين را ز دو چشم اندازم

واژه اي سبز تر از عشق نديدم هرگز
با همين نام دگر راه تو را آغازم

با تو از راز دلم پرده ي غم بردارم
داد بي پرده ي من فاش كند هر رازم

بال دل مرهم چشمان تو را مي خواهد
مرحمت كن كه خيالي نشود پروازم

با تو هر معجزه اي رنگ حقيقت گيرد
كم كن اين فاصله را ، منتظر اعجازم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:56  توسط محدثه  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:40  توسط محدثه  | 

پر پرواز ندارم

پر پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن!

خوابی دیگر

به مردابی دیگر!

خوشا پرکشیدن خوشا رهایی

خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی!

آه این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 14:34  توسط محدثه  |